تبليغاتX
بوی بنفشه
اگر سنگ در رود زندگی نمی کرد ...صدای آب هیچ گاه زیبا نبود
من دلم می خواهد
نفسم بسته به انفاس تو جاری نشود
نبض،مجبور به میزان نشود با ضربانِ هوس آلودِ دلت
من دلم می خواهد
تو نباشی و نبودت نکند مجنونم
ولی افسوس که باز
باز این چشم ِ حریص
کینه را می شوید
می فریبد همه ی هستی ِمن را این اشک
دلِ من می خواهد
باز عاشق باشد...
حیف،این قلب،اگر
ذره ای کینه و نفرت به درون جا می داد
حال و روزی به از این داشت که حالا دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 9:23  توسط لعیا | 

هوس

این عشق بد بوی هوس گرفته،
دروغ چرا؟
دلم يك آغوش باز مي خواهد كه در امواج سركش آن غرق شود!
دلم يك سكوت دو نفره مي خواهد كه لب سردت را بگذاري روي پيشاني داغ و محرومم!
دلم انگشتان گشوده مي خواهد كه انگشتانم را در خودش چفت كند!
دلم يك عاشقانه مي خواهد كه از نگاه تو پر بگيرد و فقط توي چشمان من لانه كند!
دلم بي طاقت شده،ديگر معصوميت نمي خواهد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 9:22  توسط لعیا | 
 

نه تو مي ماني نه اندوه ،نه هيچ يك از مردم اين آبادي
به حباب نگران يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنان كه فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند،به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آينه ،نه آينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض كني
آه از اين آينه دنيا كه چه ها خواهد كرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 23:3  توسط لعیا | 
 

مهراوه من من از کردار بدی که از من سر می زند نمی هراسم.

من پس از هر خطا همچون پس از هر صواب و پس از هر نفرین همچون پس از هر آفرین جانم از

آرامش و سکونی سرشار است که بدیهای من هرگز از مهر تو افزو نتواند بود.

ای خوبترین خوب من.ای تمیس.مهراوه خوب من

"دکتر شریعتی"

 با تاخیری حدودا یک ماهه سلام! و با تاخیری حدودا چند روزه تبریک بابته سالروز سهراب عزیز. سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 19:24  توسط لعیا | 
 

     نام عشق همواره مقدس است

     چه خدايی باشد،

     چه آسمانی،

     چه زمينی،

     چه زير زمينی

 

     كودكي نكردم تا زودتر بزرگ شوم


     و زمان چه دير مي گذشت!

     امروز، سال ها آنچنان زود مي گذرند

     كه تمام زندگي برايم...

     بچه بازي مي نمايد!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 16:52  توسط لعیا | 
 

          پشت شیشه تا انتها شب است
و من برای هبوط یک سیب چشمهایم را خواهم بست
صدای آشنایی در سکوت می خندد
و در گوشهایم انگار گرد خاموشی پاشیده اند
پشت شیشه ها تا انتها شب است
و تا فکر کنی، آن را خواهند ربود
تاریکی تهی تر از شب های شیشه ایست
باید شکست
***
هجوم تاریکی ترک بر می دارد
و من می شکنم ....

سمانه خانم مقصی! فوق العادست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 18:25  توسط لعیا | 
 

  سلام. بلاخره شعر کاملشو پیدا کردم!

  لذت ببرید

  انتظار غریب ترین واژه هاست
  واژه ای که با آن خو گرفته ام
  چه سخت است گره زدن ثانیه ها به هم
  هر صبح با خود میگویی فردا می آید
  می دانی روزی خواهی آمد
  منتظر نگاهش می مانی
  میدانم یک روز صبح می آیی
  شوق اشکی خواهد شد
  روی گونه رقص خواهد کرد
  تنها خواهم گفت دوستت دارم
  تا ابد با من بمان


  نمی دانم چرا رفتی؟
  نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم ...!!
  و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
  نمی دانم کجا تا کی برای چه؟
  ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

   و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
   و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
   و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
   تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد ...
   و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود ...
   و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی توتمام هستی ام از دست خواهد رفت
   کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
   کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
   و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
   هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 12:0  توسط لعیا | 
 

     زندگی شاید
     یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
     زندگی شاید
     ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
     زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
     زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
     یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
     و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
    

     زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
     که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
     و در این حسی است
     که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
     در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
     

     دل من
     که به اندازه یک عشقست
     به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
     به زوال زیبای گلها در گلدان 
     به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 0:56  توسط لعیا | 

 

    رفته بودم سر حوض 
  تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب 
 آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

     شعر بالا از سهراب عزیز است.

     زحمت عکس زیر رو هم خود سهراب سپهری جان کشیده!!  باقیش ناگفته بماند

 

                                                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 0:4  توسط لعیا | 
چه تفاوتی می کند که کجای این دنیا باشی

وقتی که هیچکس به زبان تو حرف نمی زند

و همه بیگانه اند با آن لحظه های ناب

که دیوانه ات می کند



این روز ها من به درد های بیشمار مبتلام

و دلم کمی مرگ می خواهد

از نوع مرغوبش



این روز ها همه دورند

خیلی دور



کاش یک روز در راه خانه گم شوم

و تا ابد به دنبالم بگردند

در حالیکه من بالای یک درخت

برای همیشه به خواب رفته ام

درست مثل آن قدیم ها

آن قدیم هایی که هیچ وقت نبوده اند
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 20:20  توسط لعیا |