![]() |
![]() |
|
| اگر سنگ در رود زندگی نمی کرد ...صدای آب هیچ گاه زیبا نبود |
|
نه تو مي ماني نه اندوه ،نه هيچ يك از مردم اين آبادي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/14ساعت 23:3 توسط لعیا |
|
|
مهراوه من من از کردار بدی که از من سر می زند نمی هراسم. من پس از هر خطا همچون پس از هر صواب و پس از هر نفرین همچون پس از هر آفرین جانم از آرامش و سکونی سرشار است که بدیهای من هرگز از مهر تو افزو نتواند بود. ای خوبترین خوب من.ای تمیس.مهراوه خوب من "دکتر شریعتی" با تاخیری حدودا یک ماهه سلام! و با تاخیری حدودا چند روزه تبریک بابته سالروز سهراب عزیز. سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/18ساعت 19:24 توسط لعیا |
|
|
نام عشق همواره مقدس است چه خدايی باشد، چه آسمانی، چه زمينی، چه زير زمينی
كودكي نكردم تا زودتر بزرگ شوم
امروز، سال ها آنچنان زود مي گذرند كه تمام زندگي برايم... بچه بازي مي نمايد!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/11ساعت 16:52 توسط لعیا |
|
|
پشت شیشه تا انتها شب است سمانه خانم مقصی! فوق العادست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/23ساعت 18:25 توسط لعیا |
|
|
سلام. بلاخره شعر کاملشو پیدا کردم! لذت ببرید انتظار غریب ترین واژه هاست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/04/11ساعت 12:0 توسط لعیا |
|
|
زندگی شاید زندگی شاید آن لحظه مسدودیست دل من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/19ساعت 0:56 توسط لعیا |
|
|
رفته بودم سر حوض شعر بالا از سهراب عزیز است. زحمت عکس زیر رو هم خود سهراب سپهری جان کشیده!! باقیش ناگفته بماند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/17ساعت 0:4 توسط لعیا |
|
|
چه تفاوتی می کند که کجای این دنیا باشی
وقتی که هیچکس به زبان تو حرف نمی زند و همه بیگانه اند با آن لحظه های ناب که دیوانه ات می کند این روز ها من به درد های بیشمار مبتلام و دلم کمی مرگ می خواهد از نوع مرغوبش این روز ها همه دورند خیلی دور کاش یک روز در راه خانه گم شوم و تا ابد به دنبالم بگردند در حالیکه من بالای یک درخت برای همیشه به خواب رفته ام درست مثل آن قدیم ها آن قدیم هایی که هیچ وقت نبوده اند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/08ساعت 20:20 توسط لعیا |
|
|
او از من رنجیده است٬ من چه میدانم که او با چه مقیاسی مرا سنجیده است من همان هستم که بودم٬ شاید او چون مرا دیوانه خود دیده است بی و فایی میکند تا بلکه من دور از دیدار او عاقل شوم
او چه میداند که من دوست میدارم جنون عشق را! من نمیخواهم که حتی لحظه ای از یاد او غافل شوم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/09ساعت 12:49 توسط لعیا |
|
|
و به دیوار نگاه میکنم و به ساعتش٬به عقربه هایش! که گاهی هوس میکنم آنها را به عقب برگردانم و تو را ببینم که هنوز عاشقی! تو که رویای دریا را آهسته برایم زمزمه میکنی و مرا که مشتاقانه به چشم هایت زل زده ام و من و تو٬ فرصت ها را گم کردیم و گستاخانه دنبالشان نگشته ایم دوباره به ساعت نگاه میکنم اما حالا غروب که میشه بی تو دلم میگیره!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/31ساعت 22:56 توسط لعیا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام.
خوش آمدی! اینجانب یک عمران 86! صادره از تهران, درس میخواند در حوالی تهران راستی کم لطفی کردی اگر نظر ندی |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
*و خدایی در این نزدیکیست* آسمون کویر عشق از نوع ... برخاسته از خاک* |
|
RSS
|